ای پدر ناز و قشنگ

ای پدر ناز و قشنگ
بگو به من یک خاطره
درست از زمان جنگ
گویا تو بچه بودی و
باورش سخت است واسه من
بگذریم از توپ و فشنگ
گویند در چند دهه قبل
جوری مهر تو نشست
در قلب مادر که دیگه
زیر و رو شد عشق بشر
از قدیما که بگذریم
بعد از دو تا بچه‌زرنگ
آمد به آغوش خوشت
محمدامیرِ چشم‌قشنگ
بچه‌ی آخر بودم و
لباس داشتم از همه‌رنگ
از لباسا که بگذریم،
به سفرهایت می‌رسیم
که موقع برگشنت
شستیم حیاط را با شلنگ.
زمانی که درخانه‌ای
فاصله‌‌ات با کنترل
هست بیش‌ از یک‌فرسنگ
می‌دهم آن را به تو
بی فوت وقت و بی‌درنگ.
نقدره که دوسِت دارم
خرابتم من با کلنگ.
موهای سر تو
کم شده یه‌کم به‌نظر
مشکل از شامپوی توست
که هست نامش گلرنگ.
زحمات تو همیشه
هست در ذکر و فکر من
دوستت دارم و بدان
با شعری که خوانده‌شد
آب شد حتی دل سنگ.

 

محمدامیر آل‌ایوب، ۱۶ ساله از قم

یک دیدگاه برای “ای پدر ناز و قشنگ

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *