بابام

عطیه الحسینی: بابای من معلم علوم بود، بله زمان ما درسی بود به نام علوم حالا نمی دانم اسمش چی شده، این را هم بگویم که نقاشی بابام خیلی خوب بود یا حداقل نسبت به من که خط صاف هم نمی توانستم بکشم بهتر بود. همیشه تکالیف درس علوم برای بچه ها سخت بود و من آن اوایل خوشحال بودم از اینکه بابام همه جواب ها را می داند و می تواند کمکم کند… اما خیلی زود فهمیدم زهی خیال باطل…چون بابام تصمیم ندارد جواب سوال ها را به من بگوید چون فکر می کرد خودم باید تکالیفم را انجام دهم وگرنه درس را نمی فهمم و به ضررم است. این همه گفتم تا کمی با شخصیت بابام آشنا شوید.
آن موقع ها درسی بود به نام جغرافی، باز هم نمی دانم الان اسمش چیست، راستش این قدر همه چیز نسبت به زمان مدرسه رفتن ما فرق کرده که حتی نمی دانم الان بچه ها توی مدرسه چی کار می کنند؟! شعر و آواز می خوانند و معلم ها قربون صدقه بچه ها می روند و پدر و مادرها تکالیف را انجام می دهند؟! شاید! در هر حال آن موقع ها زمان قد قد میرزا یکی از تکالیفی که در درس جغرافی به ما می دادند این بود که خودمان روی مقواهای بزرگ نقشه های جغرافی که در کتابمان بود را بکشیم تا همه چیز آن ملکه ذهنمان شود. حالا نمی دانم این کار چه فایده ای داشت! اما من همیشه نقشه هایم کج و کوله از آب در می آمد… روزی تصمیم گرفتم از بابام که نقاشی اش خوب است کمک بگیرم و محض رضای خدا هم که شده یک نقشه تر و تمیز تحویل دهم بلکه نمره مثبتی بگیرم. خوب یادم است تا شب صبر کردم تا بابام از راه برسد و با کمال تعجب که همیشه میگفت باید خودم تکالیفم را انجام دهم، قبول کرد و نقشه ای درست و حسابی برایم روی مقوا کشید… من که کلی خوشحال بودم، بلند شدم تا برنامه فردا را در کیفم بگذارم و آماده خواب شوم…. وقتی برگشتم دیدم بابام با خودکار و بسیار درشت بالای نقشه اسم خودش را نوشته…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *