روح هیتلر در آموزش برق‌کاری

مهدی حجوانی: توی آلمان، شب شده و من باز تنها شده‌ام و باز یاد آقاجون افتاده‌ام. یادم هست سال‌هایی را که در دوره‌ی راهنمایی در مدرسه‌ی اردشیر بابکان (آریاشهر، خیابان گلناز جنوبی) که حالا اسمش عوض شده، درس می‌خواندم. یکی از غروب‌های خرداد بود و من بالاخره باورم شده بود که روز بعد امتحان داشتیم! مطلقاً توی کَتَم نمی‌رفت که طی سال درس بخوانم. همیشه فقط شب امتحان لای کتاب را باز می‌کردم. کسی هم نبود که گیر بدهد. گاهی برادر بزرگ‌ترم، پرویز، خودی نشان می‌داد و چشم‌غره‌ای می‌رفت و گوشی می‌پیچاند ولی آن سال‌ها او دیگر ازدواج کرده و با شهلا که من و برادرم منصور از بچگی زن‌داداش صدایش می‌زدیم، خانه‌ای اجاره کرده بودند و رفته بودند. برای همین میدان خالی شده بود و کسی جلودار ما نبود. تنها پسر درس‌خوان خانه‌ی ما پرویز بود که مهندسی معماری را از دانشگاه تهران گرفته بود و ریاضی‌اش آن‌قدر خوب بود که تا دو تا سؤال از من می‌کرد دستش می‌آمد که چقدر ریاضی‌ام افتضاح است. غیر از پرویز دو تا برادر بزرگ‌ترم، مسعود و منصور، از خودمان بودند؛ درس‌نخوان و کوچه‌ای و خوش‌باش. برای همین حتی اگر می‌خواستند به درس و مشق بنده رسیدگی کنند، بازهم نمی‌توانستند!

مامان‌خانم که دیگر آخر معرفت بود؛ چون عقیده داشت بچه باید خوش باشد و برای خودش بگردد و از روزگار بهره‌ی کافی ببرد! بیخود نبود که من سال اول راهنمایی بر اثر بهره‌بردن از روزگار چهار تا تجدید آوردم!

خلاصه، آن شب با منصور و آقاجون نشسته بودیم و من مثلاً داشتم خودم را برای امتحان حرفه‌وفن روز بعد آماده می‌کردم. آقا ما از دهانمان در رفت و یک کلام گفتیم: «فردا ممکنه راجع به کلید دوپل سؤال بدن.» من صد سال سیاه نمی‌نشستم کلید یک‌پل و دوپل و تبدیل و از این حرف‌ها را درعمل پیاده کنم. یک کاغذ برمی‌داشتم و رویش با خودکار عکس یک پریز و کلید و لامپ می‌کشیدم و با کشیدن یک خط از کلید به پریز یا به لامپ، در خیال خودم سیم‌کشی می‌کردم. تا از دهانم در رفت که باید روی کاغذ شکل ساختن کلید دوپل را تمرین کنم و یاد بگیرم، آقاجون قیافه‌ی یک منجی بزرگ را به خودش گرفت و بُراق شد که «چرا روی کاغذ؟ خُب بیا من الان برات درعمل کلید دوپل رو پیاده می‌کنم!»

من گفتم‌: «آقاجون وقت کمه. من همین که تصویرش رو روی کاغذ تمرین کنم و فردا اگه سؤال آمد، روی برگه‌ی امتحانی رسم کنم، نمره‌ام رو می‌گیرم. من که نمی‌خوام در آینده برق‌کار بشم.»

آقا مگر قبول کرد؟ افتاد به جان کشوهای آشپزخانه. از یک طرف کلید کرده بود روی آموزش‌دادن من و ازطرف دیگر افتاده بود دنبال کلید و پریز سالم. چنان خش‌خش و ناله‌ی کشوهای کابینت‌های فلزی را درآورد که نگو. کشوهای فلزی و بعضاً زنگ‌زده را تا ته می‌کشید و توی خرت‌وخورت‌هایی که عمرشان از من هم بیشتر بود و دلش نیامده بود دورشان بیندازد، دنبال سیم و پیم و از این‌جور چیزها می‌گشت. هرچه گفتم: «آقاجون آقایی کن و این یک قلم رو بی‌خیال ما شو!» قبول نکرد. انگار خودش هم بو برده بود که لوازم کافی ندارد، اما می‌خواست پیش من کم نیاورد. برایش افت داشت که بگوید لوازم کافی ندارد؛ چون انگار برای یک آدم فنی مثل او زشت بود که نتواند با لوازم موجودش یک کار ساده‌ی برقی را به فرزند آینده‌سازش یاد بدهد. گیر داده بود که با سرهم‌بندی کردن همان امکانات نیم‌قرن پیش سروته قضیه را هم بیاورد. گفتم:‌ «آقاجون این کلید و پریزها اگه به درد می‌خوردن که عوضش نمی‌کردی و این‌همه سال پرتشون نمی‌کردی گوشه‌ی کشو!»

او هم کم نیاورد و مثل همیشه، نمی‌دانم از کجای کشوی ذهنش فوری یک بیت شعر بیرون کشید و تحویلم داد،

“هر چیز که خار آید / یک روز به کار آید”

دوست اهل طنزم، مهندس مصطفی داوری، یک روز نمی‌دانم از کی نقل کرد که «این کتاب‌ها پدر ما رو درآوردن!» و منظورش از “ما” نسل انقلابی بود، حالا من هم باید بگویم این شعرهای بسی آموزنده‌ی آقاجون ما را بدبخت کردند. تمام سوراخ‌سنبه‌های خانه پر بود از چیزهایی که “خار” بودند و قرار بود روزی به “کار” بیایند. کاش این دو تا واژه، هم‌قافیه نبودند! اگر به مامان‌خانم بود که همه‌ی خارها را یکجا به “رحیم‌آقای کاسه‌بشقابی” می‌داد و به‌جاش کاسه‌ای پیاله‌ای چیزی می‌گرفت و خلاص. مامان اگر می‌توانست سالی یک بار خانه را با همه‌ی اسباب‌اثاثیه‌اش عوض می‌کرد، حتی اگر رویش می‌شد ما را هم می‌گذاشت دم در! ولی از حق نگذریم، پدر انصافاً از همین وسایل خرده‌ریز گاهی چنان برای چفت‌وبست در و پنجره یا امور باغبانی استفاده می‌کرد که دهن همه باز می‌ماند. کلید و پریز و سیم به درد برق‌کاری نمی‌خوردند اما در حوزه‌های دیگری مثل باغبانی چنان به کار زده می‌شدند که آدم از ابتکار و سلیقه‌ی این مرد تعجب می‌‌کرد، ولی آن شب اوضاع بر وفق مراد ما نبود.

بالاخره نمی‌دانم از کجای ناکجاآباد کشوها و انباری، یک‌مشت کلید و پریز و سیمِ چرک و باستانی و روبه‌موت درآورد و نیم ساعتی با پیچ‌گوشتی و انبردست افتاد به جان آنها و به جان من. نمی‌گذاشت من بروم سر درسم. توجه نداشت که من در طول سال درس نخوانده و به قولی، “یه امشب شب درسه / فقط امشبو داریم!” اصرار داشت که آموزش عملی بدهد.

دردسر ندهم، آخرش یک چیزهایی سرهم کرد و بعد با نگاهی حماسی مثل کشیشی که به هدایت ژان‌والژان[۱] در بینوایان ویکتور هوگو[۲] امید داشت، به‌جای شمعدان‌های کلیسا، سیم‌ها و سرپیچ‌ مقدس را بالا آورد و نشانم داد که یعنی یاد بگیرد فرزند! انگارکه منِ نابغه، با دیدن آن سیم‌های بی‌سروته یاد می‌گرفتم که داستان از چه قرار است. هاج‌وواج بودم که از کدام نکته‌ی آموزشی باید درس بگیرم؛ چون آقاجون درواقع خودش روی بساط خم شده و آنها را سرهم کرده بود. حتی نکرد یک بار برای من توضیح بدهد یا سیم‌کشی را دوباره باز کند و به من بگوید، “خب دیدی چی شد؟ حالا این‌بار تو ببند!” در آن لحظه، روح هیتلر در آموزش‌وپرورش حلول کرده بود! شاید هم سال‌هاست که حلول کرده بود، اما در آن‌لحظه خود را نمایاند.

یک لامپ هم برداشت و روی سرپیچ بست تا دوشاخه را توی پریز بزند و لامپ را فاتحانه روشن کند.

همین‌که دوشاخه را توی پریز فرو کرد…

چرا این‌جوری به این سطرها نگاه می‌کنید؟ حتماً منتظرید که بگویم از پریز جرقه‌ای بیرون زد یا لامپ ترکید تا کمی باهم بخندیم!

ابداً چنین اتفاقی نیفتاد! نه جرقه‌ای و نه ترکیدنی. پس لابد منتظرید که بگویم هیچ اتفاقی نیفتاد و لامپ اصلاً روشن نشد و پروژه‌ی پدر ناکام ماند.

بله، لامپ روشن نشد، اما اگر خیال می‌کنید که هیچ اتفاق دیگری هم نیفتاد سخت در اشتباهید.

از توی کوچه صدایی آمد. البته از این صداهای پیش‌پاافتاده مثل صدای میوی گربه نبود، صدای انفجار بود. آقا چشمتان روز بد نبیند!

بـ‌ـ ب‌ـ بووووممب ب!

دکل بالای پشت‌بام ترکید و جهان ناگهان تاریک شد!

تا از اداره‌ی برق بیایند و درستش کنند، من و منصور زیر نور شمع و در دل تاریک شب مطالعه کردیم تا در فردایی روشن آینده‌سازان میهن باشیم.

حالا تنها توی اتاقم توی خیابان آفن‌باخِ مونیخ، شماره‌ی ۳۴ نشسته‌ام و اینها را می‌نویسم و به لامپ روشن بالای سرم نگاه می‌کنم به یاد “بعضی نفرات”. همین روزها برمی‌گردم ایران و دوره‌ام تمام می‌شود و خوشحالم. شاید به علت همین سرخوشی است که این خاطره‌ی شاد از آقاجون مثل چراغ در ذهنم روشن شد. خداوند همه‌ی رفتگان شما را در نور و رحمت غرق کند.

 

[۱] . Jean Valjean

[۲] . Victor Hugo

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *