ستایش

روزی که من به دنیا اومدم، خیلی هوا سرد بود. توی زمستان بود. بارون می‌‌آمد. پدرم اومد من و مادرم را از بیمارستان مرخص کند و من رو زودتر تحویل گرفت چون باران می‌آمد سریع می‌خواست به داخل ماشین برود چون توی ماشین هوا سرد بود می‌خواست آستین لباسم را پایین بکشد که من سردم نشود و من هم همچنان گریه می‌کردم پدرم هر کاری می‌کرد تا من آرام شوم ناگهان متوجه شد پوست دستم را با آستین لباسم می‌کشد و دستم بوسید و من هم آرام شدم.
خاطره‌ی من و بابام.

ستایش مظاهریان، کلاس سوم دبستان عباس الکوت، ناحیه سه شیراز

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *