همه خاطره می‌سازیم

فرمهر منجزی: همه‌ی ما هر روز خاطراتی برای خودمان و دیگران می‌سازیم، چه خوب که خاطره‌ای خوش در هر روز از زندگی به جا بماند.

حالا که قرار است از پدر بگویم، چه بهتر که از خاطره‌های خوشی که با هم داشتیم، بگویم. از کتاب خواندن‌هایمان و از شروع فکر مترجم شدن با کتاب‌هایی که برایم می‌خواند.

وقتی هنوز مدرسه نمی‌رفتم و سواد خواندن و نوشتن نداشتم کسی باید برایم کتاب می‌خواند. چه کتابی و چطور؟ این کار را بابا انجام می‌داد. افسانه‌ها و داستان‌های پریان را به زبان اصلی برایم می‌خواند. اینجوری شد که با سفید برفی، سیندرلا، شنل قرمزی، ریش آبی و…. آشنا شدم. گاهی فکر می‌کنم شاید علاقه‌ام به رنگ قرمز هم از جذابیت شنل قرمزی برایم مانده باشد. ما همیشه کتابخوانی داشتیم. کتاب‌هایمان زبان اصلی بود، پس اول داستان‌ها به انگلیسی خوانده می‌شد و بعد به فارسی تعریف. البته کتاب‌های دیگر هم می‌خواندیم مثل مجموعه کتاب‌های طلایی که آن‌ها هم ادبیات جهان بود و بیشترش کتاب‌های ترجمه شده. بزرگ‌تر که شدم و سواددار، بابا که کتاب می‌خواند و ترجمه‌اش را می‌گفت من توی دفترم می‌نوشتم و می‌گفتم داستان نوشته‌ام. غافل از اینکه این داستان‌ها را یک نویسنده نوشته بود و من با این‌طور نوشتن، نویسنده نبودم. الان که فکر می‌کنم می‌بینم چقدر همان کتاب خواندن‌های با هم و این‌که همیشه کتابخانه‌ای در خانه بود، در کتابخوان شدنم و حتی در انتخاب شغل مترجمی مؤثر بوده. و الان که کتاب و نوشتن جزیی از زندگی‌ام شده، روزی نیست که خاطرات خوش کتابخوانی با پدر را به یاد نیاورم. خاطره‌ها این‌طور ساخته می‌شوند، چه خوب که خاطراتمان خوش باشد.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *