نامه‌ای به پدرم

الهام راستی‌اول، ۴۰ ساله از تهران: سلام بابا جونم. دلم براى بغل کردنت، بو کشیدنت یک ذره شده. دلم لک زده سرم رو بزارم رو پات و تو برام مرا ببوس بخونى.
مهربونم، عزیزم روزت مبارک.
نمی‌دونم چرا این مدت همش یاد موقع‌هایى می‌افتم که مجبور بودى برى آلمان و من و مرجان تا صبح همدیگه رو بغل می‌کردیم و براى بغل کردنت گریه می‌کردیم.
واى بابا یادته اومدى مدرسه (آقا ببخشید شما باباى منید) سفرهایى که دوتایى با هم رفتیم. (خوش به حالت وقتى بارون می‌آد) موتورسوارى، اسب‌سوارى، رانندگى یاد دادنت……. واى که چقدر دوست دارم. افتخار می‌کنم که دختر تو هستم. خیلى برام عزیزی. سلامتی‌ات و دیدن خنده‌هاى شیرینت وقتى چشمات پُر از شیطنت می‌شه آرزوى منه. الهى همیشه جسم و روحت سلامت باشه.
وقتى این ۴٠ سال زندگیم رو مرور می‌کنم می‌بینم همیشه بودى هر جا کم آوردم دستم رو گرفتى. براى تجربه کردن همیشه کنارم بودى.
خیلی ازت یاد گرفتم (عشق، زبون تشکر، شجاعت تو اعلام اشتباه، اراده، سخت‌کوشى، پشتکار، بیزنس، صادقت، لذت بردن از داشته‌هام) خیلى مرد بزرگى هستى.
آررزمه که بتوانم یه فریدون باشم براى شایلین.
فریدون جونم، نفسم به نفست وصله.
روزت مبارک بهترین باباى دنیا.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *