کاش این بار هم…

فاطمه سرمشقی: زندگی آدم­‌ها پر از رازهایی است که برای فهمیدنشان گاه لازم است تا فصل آخر، خط آخر و حتی کلمه­‌ی آخر صبر کنیم؛ آن‌­وقت اگر خیلی خوش­‌شانس باشیم می­‌توانیم بعضی رمز و رازهای آن را بفهمیم. رازهایی که هیچ‌وقت فکر نمی­‌کردیم معنایی داشته باشند جز تصادف و اتفاقی که با یک جمله­‌ی «اشتباه شده بود» آن را حل شده فرض می­‌کنیم؛ باید زمان بگذرد تا بفهمیم آن اشتباه چقدر معنادار بوده و ما آن را نمی­‌دانستیم. معنایی که شاید هیچ وقت آن را نتوانیم بفهمیم اما حداقلش این است که دیگر برایمان یک اتفاق، یک تصادف و یک اشتباه نیست و تبدیل به رازی می‌شود که می­‌دانیم هست حتی اگر معنایش را ندانیم.

سی و پنج سال پیش بود، من کلاس اول ابتدایی بودم، خانه­‌مان در یکی از آن کوچه­‌های کوچک و بن­‌بست کرج بود؛ خانه­‌ای فسقلی با حیاطی فسقلی‌­تر که یک بوته­ گل یاس و یک حوض کوچک وسطش داشت که هیچ وقت ماهی نداشت. آن روزها همسایه­‌ها با همدیگر خیلی مهربان­‌تر و آشناتر از این روزهای شلوغ و غریب بودند. چند سالی از جنگ می­‌گذشت و پدرم مثل خیلی مردهای دیگر ما را به خدایی که فکر می­‌کرد همان نزدیکی­‌هاست، سپرده و به جبهه رفته بود. روزهای مدرسه را بیشتر از این که با زنگ‌­های تفریحش به یاد بیاورم با آژیرهای قرمز ترس‌­آورش به خاطر می‌­آورم که در حیاط خاکی مدرسه دراز می‌­کشیدیم و آژیر سفید را انتظار می­‌کشیدیم.

انتهای کوچه بن‌­بست خانه­‌مان، حیاط مسجد بود که ظهرها و غروب­‌ها صدای اذانش را می­‌ریخت توی خانه­‌هایمان و روزهای عاشورا و تاسوعا، یک عالم شور و هیجان هم چاشنی این صدای همیشگی می­‌کرد تا همسایه­‌هایش را از یکنواختی بیرون بکشد.

شما یادتان نیست ولی آن وقت­‌ها هر جا نذری می­‌دادند مردم ساعت‌­ها صف می­‌ایستادند تا بتوانند غذای نذری بگیرند. سر کوچه­‌ی بن‌بست‌مان را با نردبان بزرگی می‌­بستند تا مردم توی کوچه جمع نشوند و من آن روزها خوشبخت­‌ترین دختر آن محله بودم که می­‌توانستم دم در خانه بایستم و با خیال راحت دیگ­‌های روی آتش و مردم قابلمه به دست و منتظر آن­‌طرف نردبان را تماشا کنم؛ اما سی و پنج سال پیش، همان سالی که کلاس اول بودم و بابا جبهه بود این خوشبختی برایم پررنگ‌­تر شده بود. همسایه­‌ها هر بار که از جلویم رد می­‌شدند بغلم می­‌کردند، روی موهایم دست می‌­کشیدند و جمله­‌ای محبت­‌آمیز توی گوشم زمزمه می‌­کردند و من هاج و واج این محبت یک­دفعه قلنبه‌شده­‌شان لبخند می‌­زدم و چیزی نمی­‌گفتم. ظهر عاشورا که دیگ­‌ها را زمین گذاشتند خادم مسجد اولین ظرف غذا را برای ما آورد و بعد همسایه‌­ها هر کدام با یک ظرف غذا زنگ خانه­‌مان را به صدا در آوردند و هرچه مامان گفت قبلا برایمان آورده­‌اند گوش ندادند. لبخند زدند و گفتند حالا این را هم بگیرید!

روز عاشورا در بهت و تعجب همه ما از این لطف بی­‌سابقه همسایه­‌ها گذشت و روزهای بعد هم همین­‌طور شاهد محبت­‌های رنگارنگ همسایه­‌هایمان و اهل محل بودیم تا یک هفته بعد صبح وقتی از خواب بیدار شدم حس کردم خانه بوی همیشگی را ندارد. بوی الکل می­‌داد و بیمارستان. بابا برگشته بود هرچند مثل همیشه نبود و زخمی شده و در رختخواب خوابیده بود اما سوغاتی را فراموش نکرده بود. برایم یک کیف سبز برزنتی آورده بود؛ از همان­‌ها که آن روزها رزمنده­‌ها داشتند. کیف را انداختم دوشم و دویدم دم در تا پُزش را به بچه­‌ها بدهم. اولین کسی را که دیدم طاهره خانم همسایه دیوار به دیوارمان بود که داشت می­‌رفت نانوایی. من را که دید لبخند زد و گفت: «چه کیف قشنگی» من که منتظر همین فرصت بودم با صدای جیغ جیغی­‌ام گفتم: «بابام برایم آورده» و کیف را روی دوشم جابه­‌جا کردم تا بهتر دیده بشود. طاهره خانم جادرش را روی سرش صاف و صوف کرد و پرسید: «کی آورده؟» بلندتر از قبل گفتم: «بابام» طاهره خانم من را هل داد عقب و دویر توی خانه. تا خودم را بهش برسانم دیدم کنار رختخواب بابا نشسته و بلند بلند گریه می­‌کند و تازه آن موقع بود که ما فهمیدیم توی لیستی که اسم شهدا و جانبازها را می­‌نویسند اشتباه شده بود و اسم بابا در لیست شهدا آمده بود. تمام آن هفته همه فکر می­‌کردند بابا شهید شده و غصه می‌­خوردند به جز ما که خبر نداشتیم از چیزی!

و سی و پنج سال بعد در روز عاشورا بابا واقعا چشم ار این دنیا فرو بست اما این بار هیچ اشتباهی در هیچ لیستی اتفاق نیفتاده بود و بابا واقعا رفت و ما را با این فکر تنها گذاشت که آیا همزمانی این اتفاق­ها فقط یک تصادف بوده است یا معنایی دارد که ما نمی‌­توانیم آن را بفهمیم؟ آیا آن اتفاق سی و پنج سال پیش می­‌خواسته این روز را به ما هشدار بدهد؟ کاش این بار هم یک نفر لیست دیگری را نشانمان می­داد یا نه! ای کاش آن روز که متوجه آن اشتباه در لیست­‌ها شده بودیم کمی حواسمان را بیشتر جمع می‌­کردیم و نشانه‌­ها را بهتر و دقیق­‌تر معنا می­‌کردیم آن وقت شاید الان این­طور دلمان لبریز از حسرت نبود!

 

یک دیدگاه برای “کاش این بار هم…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *