هزار ساله باشی پدرم

ارشیا غنی‌زاده: پدرم یک مرد جنوبی است با خصوصیات مردان آن خطه قهرمان؛ مهربان، عاشقِ خانواده، دست و دلباز، متعصب و صدالبته  زود تسمه تایم پاره می‌کند و سریع جوش می‌آورد.

جنگ که شروع شد،  مادر و برادرم و من  را به جای امن فرستاد و خودش در آبادان ماند. وقتی تهران آمد، با دست خالی یک اتاق کوچک اجاره کرد و اجازه نداد ما  درمجتمع‌هایی که مخصوص جنگ‌زدگان بود، با هزاران مشکل بزرگ و کوچک زندگی کنیم .

هیچ‌وقت سال نو برای خودش کفش و لباس نو نخرید، اما هر فصل ما لباس نو به تن داشتیم، آن‌هم به سلیقه خودمان.

آخرین پولی که ته جیبش داشت، به زور در کیفم می‌گذاشت تا جیبِ من خالی نباشد.

پدر چند شیفت اضافه‌کار می‌ماند تا بتواند زمینی که شرکت نفت داده بود، به کندی و با هزاران سختی بسازد. برای هر آجرش عرق ریخت و گاهی گریه کرد. آجرهای آن خانه شاهد بودند که موهای پدر هر روز که می‌گذشت، سفیدتر  می‌شدند، اما دلِ پدر شاد بود که می‌تواند ما را از یک اتاق ۱۲ متری در یک زیرزمین که شب و روزش خیلی مشخص نبود، به خانه جدید بیاورد.

پدر همیشه توی خانه بلوز و شلوار سفید می‌پوشد و روی آنها خیلی حساس است. مادرجان مهربانم در کمال عشق و محبت  لباس‌های پدر را با  لباس‌های رنگی که از دستش درمی‌رود و اشتباهی قاطی لباس‌های سفید پدر می‌شود، به رنگهای صورتی، آبی آسمانی، لیمویی و گاهی سبز روشن درمی‌آورد  و…

آنوقت است که رگ جنوبی پدرجانم بلند می‌شود و واویلا… نمی‌دانم چرا هنوز بعد از ۴۵ سال هنر رنگ آمیزی مادر را درک نکرده است؟

هر وقت پدرم عصبانی می‌شود، داد می‌زند. فکر می‌کنم اگر خواننده اُپرا می‌شد، حتما خیلی خیلی معروف می‌شد، حنجره‌اش بسیار طلاییست، شاید از پاوارُتی هم مشهورتر می‌شد. حیف  استعداش به هدر رفت. مردان جنوب همه استاد هستند در خواندن اُپرا.

کمر پدر مثل قبل صاف نیست، صورتش  چروک دارد، چشمان سبز زیبایش ضعیف و موهای فرفریش سفید شده‌اند. نگاهش که می‌کنم قلبم می‌لرزد.

 

بغلش  که می‌کنم یادم می‌رود ۴۳ سال دارم و مادر پسر بزرگی هستم، حس یک دختربچه کوچک  را دارم. آغوش پدر را تا ابد نیاز دارم تا دلگرم بمانم.

به‌خاطرِ همه اینها و هزاران چیز دیگری که پدرم دارد دوستش دارم.

پدر جانم من را ببخش، به‌خاطرِعشقِ بی‌پایان و بدون حساب و کتابی که به من دادی و من نتوانستم جواب خوبی‌ها و گذشت‌هایت را بدهم.

من را به خاطر تمام ثانیه‌هایی که باعث شدم غصه بخوری و قلبت بلرزد ببخش.

پدرجانم دلم می‌خواست چوب جادویی داشتم و دوباره تو را به سن ۳۵ سالگی برمی‌گرداندم. همان زمانی که دنبالم می‌دویدی تا قلقلکم بدهی و من با جیغ و هیجان فرار می‌کردم.

پدر جانم تو برای من که دیگر زن مسنی شده‌ام، همان مرد قوی و خارق‌العاده‌ای هستی که می‌تواند دنیا را روی شانه‌هایش بگذارد و جابه‌جا کند.

پدرم بودنت و مهربانیت پشتوانه من است و با وجود تو از هیچ چیز در دنیا نخواهم ترسید.

هزارساله باشی پدر زیبا و مهربانم. روزت مبارک.

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *