آدم‌ها، پرنده‌ها، پدرها

مهدی رجبی: هر بچه‌ای، هر پدر و مادری، هر پدربزرگ و مادربزرگی یک تصویر خاص از کلمه‌ی پدر در ذهنش دارد. تصویری که تا آخرین لحظه‌ی زندگی هرگز فراموشش نمی‌شود. این تصویر یک‌جورهایی از تمام تصاویر دیگر پررنگتر است و تمام لحظه‌ها، تصاویر و خاطرات تلخ و شیرین خواهی‌نخواهی می‌شوند زیرمجموعه‌ی این تصویر یگانه و ناب. بگذارید این‌جوری بگویم؛ فکر کنید زندگی یک بزرگراه است. شما دارید رانندگی می‌کنید و هر چند کیلومتر یک‌بار بیلبوردی را می‌بینید که تصویر آن لحظه رویش نقش بسته. این تصویر حتی می‌تواند به زندگی آدم‌ها جهت بدهد و وقت‌های سرگشتگی و پریشانی امیدبخش باشد. برای من این تصویر گره خورده به یک چشمه‌ی زلال و دست‌‌های پدرم. وقتی شش یا شاید هفت ساله بودم تابستان‌ها همراه پدرم می‌رفتیم به چشمه‌ی آبی که نزدیک مزرعه‌مان بود. تشنه و گرمازده از سینه‌ی طلایی گندمزار می‌گذشتیم تا به چشمه‌ آبی کوچک و خنک برسیم. هیچ وقت همراهمان لیوان نداشتیم. لیوان ما دست‌هایمان بود و دست‌های من چه کوچک بودند. پیاله‌شان که می‌کردم اندازه‌ی سیراب شدن یک گنجشک جا می‌گرفتند و همان یکی دو قولوپ هم از لای انگشت‌هایم می‌ریخت پایین. دست‌های بابا اما بزرگ بودند. بزرگترین و قوی‌ترین دست‌های دنیا. آن‌قدر بزرگ که وقتی پیاله می‌شدند،‌ می‌توانستند یک اقیانوس را در خودشان جا بدهند. بابا دست‌هایش را پیاله می‌کرد، آب سرد و زلال توی پیاله‌ی دست‌هایش موج می‌زد و قبل از اینکه خودش آب بخورد به من آب می‌داد. درست مثل همان بابا آب دادِ کتاب‌های فارسی اول دبستان که نمی‌دانم هنوز هم هست توی کتاب‌ها یا نه. من کنار چشمه، گنجشک کوچکی بودم. قولوپ قولوپ آب می‌خوردم و کف دست‌های بابا را تماشا می‌کردم. آن لحظه امن‌ترین لحظه‌ی جهان بود برای من و هنوز هم هست. دست‌های بابا قوی‌ترین بودند و در کنارشان هیچ خطری، هیچ دیو و هیولایی نمی‌توانست به من آسیب بزند و من هر روز و هر شب دلتنگ این تصویرم و مرورش حال دلم را خوب می‌کند.

می‌دانم خیلی از ماها با پدرهایمان مشکل داریم. می‌دانم هیچ پدر مشکل‌نداری در جهان وجود ندارد همان‌طور که هیچ فرزند مشکل‌نداری وجود ندارد. هر کدام از ما، بالاخره یک سر سوزن هم که شده از پدرهایمان دلخوری داریم. از دست‌ بعضی کارهایشان عصبانی هستیم و فکر می‌کنیم گاهی یک ذره هم ما را نمی‌فهمند. شاید آن‌ها هم درباره‌ی ما همین‌طور فکر کنند اما باور کنید یک چیز خیلی مهم‌تر از این گلایه‌‌ها و غر زدن‌‌ها وجود دارد. اینکه من شک ندارم تمام پدرهای دنیا بدون اینکه خودشان بدانند یک تصویر جادویی زیبا برای بچه‌هایشان خلق می‌کنند تا همیشه و تا آخر عمر، مثل یک طلسم محافظ گوشه‌ی ذهن‌شان بماند و در روزهای سخت مواظب‌شان باشد. آره… عینهو داستان‌‌ها. این طلسم باطل‌شدنی نیست. حتی آن روزهای دوری که بچه‌‌ها خودشان پدر یا مادر شده‌اند و شاید دیگر خودشان بابا ندارند.

من در کتاب‌هایم درباره‌ی باباها زیاد نوشته‌ام و هر کدام از باباها هم یک‌جور بوده‌اند. یکی مُرده و پسر خیالپردازش کیف چرمی بزرگش را با خودش می‌برد مدرسه تا احساس امنیت و آرامش کند. یکی به زن و بچه‌اش بی‌توجهی کرده و باعث شده احساس تنهایی و ناامنی روحشان را خراش بدهد. یکی فقیر است اما مهربان و شریف و به دل موج و طوفان زده برای صید ماهی. هر کدام از این پدرها در ذهن بچه‌هایشان یک تصویر ناب، یک خاطره، یک طلسم محافظ کاشته‌اند، حتی آن‌ پدری که بی‌توجهی کرده بود. تمام عیب‌ها و غرغرها و سخت‌گیری‌ها و شاید بی‌توجهی‌‌ها پیش این خاطره‌ی‌‌‌ شگفت‌انگیز و فراموش‌نشدنی رنگ می‌بازد. می‌دانم که حتماً شما هم یکی از این خاطره‌ها،‌ یکی از این طلسم‌های قدرتمند گوشه‌ی قلبتان دارید. مطمئن باشید این طلسم هر جای عالم که باشید، هر جا کم بیاورید و با هر خطری که چشم در چشم بشوید، نجات‌تان می‌دهد. چون پر از قدرت باشکوه پدر است. هیچ وقت یادمان نرود وقتی هنوز آن‌قدر بزرگ نشده‌ بودیم که قدرت باور کردن قصه‌ها را ازمان بگیرند، این مرد، قهرمان زندگی‌مان بود، قهرمانی شکست‌ناپذیر با قدرتی جادویی.

از تصویر نابی که از پدر… از بابا در ذهن دارید خیلی خوب مراقبت کنید. آدم‌ها، پرنده‌ها، پدرها تا ابد زنده نیستند اما طلسمی که به ما بخشیده‌اند همیشه، تا ابد و مثل همان روز اول زنده، زیبا و انرژی‌بخش است.

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *