پدر یا بابا یا …

حمید اباذری: آقاهه شکم بزرگی داشت و سبیل‌هایش مثل یک موکت پرزبلند جلوی دماغ و دهانش را بسته بود. یک تیکه موکت هم بالای چشم‌هایش پهن بود که دو خط باریک از پرزهایش افتاده بود و قیافه‌اش را کرده بود شبیه شکارچی‌ها، قاتل‌ها. شاید هم خودش آن خطها را توی ابروهایش خالی کرده بود تا جدی و خشن به نظر بیاید. آقاهه خیلی کم حرف می‌زد؛ با بچه‌هایش که اصلا حرف نمی‌زد. آخه آقاهه صدای نازک بامزه‌ای داشت و نمی‌خواست پسر دوازده‌ ساله و دختر یازده‌ ساله‌اش صدایش را بشنوند. اگر مادر گله‌ای می‌کرد، آقاهه فقط یک لحظه خیره می‌شد به بچه‌ها و خواهر برادر یک گوشه‌ای قایم می‌شدند.
آقاهه پدر بود و توی دوره‌ی جنگ و آژیر موشک و صف نفت و روغن نباتی و از این شغل به آن شغل مثل همه‌ی پدرهای آن دوره زمانه مجبور و آموخته بود اینجوری باشد؛ حتی اگر دلش مثل صدایش نازک بود.
پسر دوازده ساله‌ی آقاهه یک‌بار که از ترس توی حیاط خلوت پشت دبه‌های نفت قایم شده بود با خودش قرار مهمی گذاشت: پسره وقتی بزرگ شود مهربان‌ترین بابای دنیا می‌شود! با بچه‌هایش بازی می‌کند، هرچی خواستند برایشان می‌خرد، باهاشان حرف می‌زند، به درد دل‌شان گوش می‌دهد و اگر دوست نداشتند سبیل‌هایش را از ته می‌زند.
پسره بزرگ و بزرگ‌تر شد و هربار اخم پدرش را می‌دید باز قرارش را با خودش تکرار کرد. اول‌ها توی فکر و ذهنش تکرار می‌کرد و بعد کم کم با صدای بلند و بلندتر؛ آنقدر بلند که کتک‌های مفصل هم به اخم‌های پدر اضافه شد؛ شاید هم پدره حق داشت آخر پسره‌ زیادی صدایش را بالا برده بود. البته نه خیلی بالا اما خب صدایش برای پسری به سن او زیادی کلفت و مردانه بود و وقتی هم بزرگ شد و ازدواج کرد و صاحب دو پسر دوقلو شد، کم کم متوجه‌ی یک واقعیت دردناک شد: او هم مثل پدرش خیلی کم حرف می‌زند و با بچه‌هایش هم اصلا حرف نمی‌زند. درست است که صورتش را از ته می‌تراشد و هیچ خطی هم توی ابروهایش نیست و حتی اگر هم لازم باشد نمی‌تواند اخم کند، اما صدایش برای یک بابای خوب و مهربان زیادی کلفت و خش‌دار است.
حالا پسره باباست و توی دوره‌ی تحریم و دغدغه و کرایه نشینی و صف خرید ماشین و ماسک و بی‌شغلی مثل همه‌ی باباهای این دوره زمانه آموخته و مجبور است مهربان باشد، حتی اگر دلش مثل صدایش کلفت و خش‌دار باشد.
خب من تا اینجای قصه را بلدم و نمی‌دانم وقتی پسرهای دوقلو بزرگ شدند با بچه‌هایشان چطور رفتار می‌کنند اما می‌دانم گاهی از دست مهربانی‌ها و توجه‌ی زیادی بابایشان خسته می‌شوند و دلشان لک زده برای یک کلمه که از دهان بابایشان بشنوند حتی اگر اخم و دعوا هم داشته باشد. شاید هم دوقولوها وقتی بزرگ شدند و بچه‌دار نه پدر شوند و نه بابا. شاید بشوند …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *