باباجی

ریحانه جعفری؛ سه تا خواهر با اختلاف سنی کم ته بن‌بست نادری بزرگ می‌شویم. کوچه قرق‌ خودمان است. هر روز منتظر بابا هستیم که از اداره بیاید، اسم یکی از ما سه‌تا را صدا بزند تا در را برایش باز کنیم. وقت‌هایی که پشت در می‌گوید: «بابا ریحونم…» خوشبخت‌تر از من توی دنیا پیدا نمی‌شود.

باباجی شیطون است. کارهایش بانمک است. یک دیکشنری خاص خودش دارد. دیکشنری همان فرهنگ لغت است. بابا کلمه می‌سازد. کلمه‌هایش باحالند. جمله‌هایش پر از کلمه‌های خودش هستند و ما فقط معنی‌شان را می‌فهمیم. باباجی رقصش قشنگ است. رقصش مثل رقص هیچکس نیست. مختص خودش است. درست مثل کلمه‌هایش. باباجی دعوا کردنش هم جالب است. ما را کتک نمی‌زند، هیچوقت. درِ اتاق را می‌زند و من دلم می‌سوزد چون خیلی کار کرده و پولهایش را جمع کرده تا این خانه را ساخته است. هنوز هم هر شب کلی مشق از اداره می‌آورد، اسم مشق‌هایشْ سند اداره است. گوشه‌ی اتاق می‌نشیند و سند می‌نویسد تا پول اضافه کار بگیرد. درِ اتاق را که می‌زند گریه‌ام می‌گیرد چون تازه قرض درها تمام شده است. یواشکی می‌روم مشق‌هایش را بنویسم، اما هیچی از آنها نمی‌فهمم.

عاشق دستپخت باباجی هستم. پلو و مرغ و کتلت و فرنی و… غذاهایش حرف ندارند. خوشمزه‌ترین غذاها از توی قابلمه‌ی بابا بیرون می‌آید. باباجی فقط یک نقاشی بلد است، یک پرنده که دُمبش گِرد است و سرش تاج دارد. یک قصه هم بیشتر بلد نیست؛ قصه‌ی خارکن. این نقاشی و این قصه قشنگ‌ترین نقاشی و قصه‌ی جهان است. باباجی پاهایش کوچولوست. وقتی یک کفش پیدا می‌کند که قدش است، دو جفت می‌خرد. برای همین یک عالمه سال باید بگذرد تا مدل کفشش عوض شود. کت و شلوارش هم همینطور است. یک پارچه را به خیاط می‌دهد تا یک کمد کت و شلوار برایش بدوزد. دلم می‌خواهد کفش و کت و شلوار و پیراهنش مدل به مدل عوض شود، اما باباجی است دیگر.

بعضی روزها که به باباجی می‌گویم: «بهم پول می‌دی؟» و می‌گوید: «برو از سر جیبم بردار.»؛ دلم نمی‌آید بروم سر جیبش. دلم نمی‌آید پولهایش تمام شود. دلم نمی‌آید هی کار کند. دلم نمی‌آید شب‌ها هم مشق سند کند… برای همین می‌گویم: «باشه.» اما سر جیبش نمی‌روم.

باباجی هیچوقت توی اداره ناهار نمی‌خورد. بدو بدو می‌آید خانه. ما هم از مدرسه می‌آییم. ناهارش را می‌خورد و بدو بدو برمی‌گردد اداره تا ساعت چهار، پنج، شش می‌ماند. هوا که می‌خواهد تاریک می‌شود با دوتا پاکت می‌آید خانه؛ کیک و شیر، نان شیرمال و شیر، نان خامه‌ای و شیر… باباجی هیچوقت دست خالی نمی‌آید، هیچوقت.

باباجی آواز هم می‌خواند، البته فقط توی حمام. صدایش قشنگ است. شعرهایش قشنگ است. آهنگهایش قشنگ است. ترانه‌های باباجی فقط مال خودش هستند، نه توی رادیو پخش می‌شوند نه توی تلویزیون. مثل کلمه‌هایش، مثل رقصش، مثل کتک‌زدنش و مثل همه‌ی کارهای دیگرش صادره از خودِ خودش هستند.

باباجی از بس پاهایش توی کفش است جورابهایش یک بوی عجیبی می‌دهند، زیر بغل زیرپوش کاپیتانش هم همینطور. اما من بوی زیر بغلش را دوست دارم. حتی بوی جورابهای پاره‌اش هم یک‌جورهایی مال خودش است فقط وقتی از راه می‌آید و جورابهایش را گوله می‌کند طرفم اگر حواسم نباشد، جا خالی ندهم و کف جوراب عرقی‌اش به صورتم یا مو یا چشمم بخورد، ‌از دستش عصبانی می‌شوم.

باباجی فرصت کتاب ‌خواندن ندارد. تا رادیو را روشن می‌کند خروپفش می‌رود هوا. اگر رادیو را خاموش کنم از خواب بیدار می‌شود. رادیو تا صبح بالای سرش روشن است.

من لوزه دارم. هی گلویم چرک می‌کند. تند تند مریض می‌شوم. تب می‌کنم و هذیان می‌گویم. خیلی آمپول پنی‌سیلین می‌زنم و قرص و شربت سرفه هم می‌خورم، اما اینها حالم را خوب نمی‌کنند. حالم وقتی خوب می‌شود که بابا دست گنده‌اش را بگذارد روی سرم و بگوید: «بابا ریحونم، تو که طاقت سَنان و ضربت نداری بابا…» و زار زار گریه کند. آنوقت من فوری خوب می‌شوم. نمی‌دانم طاقت سنان و ضربت یعنی چی ولی می‌دانم طاقت دیدن اشک بابا را ندارم.

من با عشق به این بابا بزرگ شدم. باباجی دلش می‌خواست دکتر شوم و می‌گفت باید زبان انگلیسی هم بخوانی تا بتوانی با دنیا حرف بزنی. دکتر نشدم اما زبان انگلیسی یاد گرفتم. کتاب‌های زیادی ترجمه کردم. وقتی کتاب “بابای پرنده‌ی من” آقای دیوید آلموند را ترجمه می‌کردم، زار زار گریه کردم چون دلم بدجوری برای باباجی تنگ بود. وقتی کتاب “مجبورم نکن لبخند بزنم” خانم باربارا پارک را ترجمه می‌کردم، زار زار گریه کردم چون دلم بدجوری برای باباجی تنگ بود. وقتی صحنه فوت لستر در کتاب “طوفان در راه است” خانم لیندا سو پارک را ترجمه می‌کردم، زار زار گریه کردم چون دلم بدجوری برای باباجی تنگ بود. کتاب “چشم‌های سبز، هی‌هو‌ها‌ما” را هم که می‌نوشتم باباجی توی سرم نفس می‌کشید. باباجی در همه‌ی کتابهای من هست. در همه‌ی لحظه‌هایم.

باباجی عین یک پرنده بود. شلوغ و شنگول و پر سروصدا. زندگی کردن بدون یاد باباجی، بابا جان، را بلد نیستم. باباجی موسیقی متن زندگی‌ منست. کاش بود و یکبار دیگر خودم را توی بغلش که از تمامی آسمان، همه‌ی دریاها، کل زمین بزرگتر و امن‌تر بود می‌انداختم. باباجی دوستت دارم. خیلی دوستت دارم. ریحونت.

 

+ معرفی کتاب بابای پرنده‌ی من را این‌جا بخوانید.

2 دیدگاه برای “باباجی

  1. سلام دوستان خوبی سایت باااباااا
    ممنون برای آپلود باباجی توی سایت.

    وقتی روی ریحانه جعفری که هایپرلینک است کلیک کنیم به سایت انجمن نویسندگان می‌رویم و اطلاعات من را در آنجا می‌خوانیم، اما این اطلاعات به روز نیست. مال خیلی قبل است. ممکن است لطف کنید و ریحانه جعفری را به این لینک ارجاع دهید:

    http://nevisak.ir/%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%DB%8C%D8%AD%D8%A7%D9%86%D9%87

    خوشحال می‌شوم نتیجه را بهم بگویید.
    سپاسگزارم،
    و موفق باشید.
    ریحانه جعفری
    دوم فروردین ۹۸

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *